دوستان خوب و مهربان، ما از تاریخ 90/6/9 رفتیم به آدرس www.kheilisabz.com بیاین او‌نجا

مقدمه‌ی کتاب گسسته
نویسنده : خیلی سبز - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۸٧
 

مقدمه‌ی کتاب گسسته به تقاضای جمعی از دوستان

آشنایی من با آقای یکتا برمی‌گردد به سال‌های قبل‌تر که هر دو در جزیره‌ی زیبای کیش درس می‌دادیم و شده بودیم معلم جزیره! اعضای دیگر گروه تدریس با هم دوست بودند و من به عنوان معلم زیست تازه به آن‌ها اضافه شده بودم. اکثراً رفتارشان با من مثل رفتار اسرائیلی‌ها با یک آواره‌ی فلسطینی بود!! در بین اعضاء گروه، نوید کم‌کم و زودتر از بقیه به من نزدیک شد و با هم گرم شدیم. روزهایمان مشترک بود. هر پنج‌شنبه ساعت 6 صبح سوار هواپیما می‌شدیم. در طول راه کلی با هم حرف می‌زدیم ... .کتاب سبز در آن زمان کوچک بود و حرف‌های من در مقام ناشر!! یک جورهایی خیلی جدی گرفته نمی‌شد!! در خلال دوست‌تر شدن با نوید گاه‌گاهی در مورد علاقه‌ی او به تألیف یک کتاب گسسته و علاقه‌ی من به انتشار آن صحبت کردیم. هر بار که صحبت می‌کرد اشک شوق در چشمانش جمع می‌شد .... دوستی من و نوید روز به روز بیش‌تر شد، دوچرخه‌ سواری دور جزیره‌ی کیش، کارتینگ و ... شب‌ها من و نوید و یک نفر سومی که نمی‌توانم اسمش را بیاورم!! (اشتباه کردید! همجنس خودمان بود!) بعدِ شام می‌رفتیم بازار، نوید همه‌ی پولی که قرار بود بعداً بابت یک روز درس دادن در کیش بگیرد را! کفش می‌خرید!! و شاید هیچ جایی در کیش اعم از کارتینگ،‌ رستوران، ساحل، پیست دوچرخه سواری، مدرسه و ... نباشد که ما در مورد آرزوی مشترکمان یعنی کتاب گسسته صحبت نکرده باشیم؛ یادش به‌خیر چه‌قدر خوش گذشت. هرچند تألیف این کتاب دوره‌های پر فراز و نشیبی را طی کرد اما پشتکار، وسواس، دقت، حوصله،‌ انگیزه و میل به بهتر کردن کار نوید مثال زدنی بود و به نظرم نتیجه‌ی کار همانی شد که می‌خواستیم (شاید هم یه کم بهتر!!)

هرچند معروف شده است که کتاب برای مؤلف مثل بچه‌اش می‌ماند اما کم‌‌اند مؤلفانی که این حس را واقعاً تجربه کنند. و من فکر می‌کنم که ما به جای آن‌که کتاب‌های بیش‌تری داشته باشیم باید بچه‌های بیش‌تری داشته باشیم و شاید این تفاوت ما با بقیه باشد؛ شاید. و چه‌قدر در این راه آدم‌هایی مثل نوید، یکتا و کم‌اند اما نویدبخش و موثر.

 

*************

 

چند وقت پیش وسط میدون انقلاب یه ناشر رقیبی رو دیدم هر وقت منو می‌بینه میخواد یه جوری ته دلمو خالی کنه! هِی ضدحال بی‌مورد و معکوس میزنه!! مام که هم حساس و هم خجالتی! خلاصه وسط میدون برگشت بهم گفت: شنیدی میگن کتاب خیلی سبز به درد نمی‌خوره؟ گفتم چرا؟ گفت میگن این کتاب خیلی سبزیا همش از خودشون تعریف میکنن! هی میگن ما کارمون درسته از این جهت؛ ‌از اون جهت! ... بقیشو نمیتونم بنویسم دوستمون می‌فهمه که کیه!!!

اینو گفتم تا بتونم با خیال راحت از مهندس سروش موئینی باصفا، باوفا، فوق لیسانس(،)! شریف، باهوش، فعال، ‌خلاق، منظم، مسلط و از همه مهم‌تر سریع‌العمل و الانتقال! تعریف کنم. کتابی که ویرایشش 4 ماه طول می‌کشید 4 روزه ویرایش کرد؛ خوب آقا، خوب. دمش گرم و سرش خوش باد!

دوست دارم که از همه‌ی بروبچه‌های خوب کتاب خیلی سبز، روابط عمومی، تولید، توزیع، حروف‌چینی و صفحه‌آرایی عمیقاً تشکر کنم؛ از کسانی که کتاب خیلی سبز را چاپ می‌کنند! صحافی می‌کنند، پخشی‌ها و کتاب‌فروشی‌هایی که کتاب خیلی سبز را توزیع می‌کنند و می‌فروشند تا نهایتاً کتاب خیلی سبز به دست تو برسد!

پیوسته برو!!