دوستان خوب و مهربان، ما از تاریخ 90/6/9 رفتیم به آدرس www.kheilisabz.com بیاین او‌نجا

مقدمه ادبیات پیش‌دانشگاهی 1 و 2
نویسنده : خیلی سبز - ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 

الان واقعاً دقیقه‌ی 90 رو رد کردیم و رفتیم در وقت‌های اضافه که من داشتم مقدمه‌ی آقای براری را می‌خواندم. کتاب در چاپخانه بود و نصفش چاپ شده. و غم زیادی پس مغزم و پشت چشمانم را پر می‌کرد. این غم انگار همیشه بود. شاید بهتر بگویم ترس بود. چه بود؟ خواهم گفت دوستِ من! ترس از اول نشدن! ترس از بزرگ نشدن، ترس از خیلی خیلی بزرگ نشدن، ترس از خیلی پولدار نشدن! ترس از خیلی دیگران را نتوانستن تحت تاثیر دادن قرار !!! ترس از زیباترین و خوش‌تیپ‌ترین آدم دنیا نبودن و غم نداشتن، نشدن و نرسیدن به همه‌ی چیزهایی که نداشتن، نشدن و نرسیدن‌ آنها باعث ترس من شده است!

دوست من! تو می‌دانی که من بهترینم، پولدارترینم، مهربان‌ترینم، تو نمی‌دانی؟ دوست من بیا بنشین پای صحبتم. قول می‌دهم متقاعدت کنم. خوب فکر کن به من. توجه کن ....... متقاعد نشدی! عصبی‌ام می‌کند طرز فکر کردنت. چه قدر متقاعد کردنت سخت است! خُب، هر چه تو بگویی. من چه کار کنم که تو متقاعد شوی؟ می‌خواهی بروم یکBMW630i  قسطی بخرم. البته قسطی‌اش را به تو نمی‌گویم تو فقط من را تصور کن در حالی که سوار آن هستم! ها!! کم‌کم داری متقاعد می‌شی!!

خُب من در حال زدن بزرگ‌ترین انتشارات در بین‌النهرین و آسیای صغیر هستم! این هیچ کمکی نمی‌کنه؟ تازه یکی از آرزوهام این بود که بزرگ‌ترین دکتر دنیا بشم! ....... فکر کن یک مرد پولدار، یک مرد خوش‌تیپ، یک مرد متفاوت با من تفاوت را احساس می‌کنید! ........ عقده‌ی شدن و شدن و چیزی شدن و تو ببین مرا در حال چیزی شدن و کی می‌رسد این چیزی شدن و نرسیدن به چیزی شدن و غم جدید ناشی از نَشُد که چیزی بِشَود و غم تنهایی و مجدداً تصمیمی جدید برای شدنی جدید و ....... و بزرگ شدن و بزرگ شدن درد و غم پشت مغز و چشمم و ....... خدا رحمت کند مرا، انسانی در بندِ شُدن!

و فکر کن من چگونه مُردم در حالی که تمام زندگی‌ام را صرف چیزی شُدن برای رهایی از غم و باز هم صرف آرزوی شُدن برای رهایی از غم و باز هم ....... و ما چگونه می‌میریم در حالی که در آرزوی شدنیم و پشت چشمانمان تا ته مغزمان همه غمگین است! و این بود آن‌چه پیرمرد می‌گفت.

و من مُردم و آخرش نتوانستم تو را متقاعد کنم که من چه‌قدر خوبم و من چه‌قدر توانا، زیبا، دارا، سارا و... هستم! و من مُردم در حالی‌که همه‌ی عمر به فکر متقاعدکردن دیگران برای پذیرش متفاوت بودن خودم بودم.

 

برای من فاتحه‌ای بخوان