دوستان خوب و مهربان، ما از تاریخ 90/6/9 رفتیم به آدرس www.kheilisabz.com بیاین او‌نجا

مقدمه دین و زندگی
نویسنده : خیلی سبز - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
 

سلام

با این‌که در مورد مقدمه‌ی این کتاب قبلاً آرزوهای زیادی در دماغم می‌پروراندم اما هر چه‌قدر تلاش کردم نتوانستم چیزی بنویسم. می‌خواستم در مورد خدا بنویسم! در مورد انواع اقسام خداهایی که انسان‌ها اختراع کرده‌اند. اما . . . می‌خواستم بنویسم که من به خدا . . . بازهم نشد. خواستم بنویسم که کسی با این کتاب‌های دین و زندگی که من دیده‌ام رابطه‌اش با خدا خوب نمی‌شود! بازهم کلاس‌های معارف می‌شود "ما می‌گوئیم این است و این درست است" شما هم بگوئید چَشم! . . . ترسیدم کتابم توقیف شود!! می‌خواستم در مورد عذاب و عقاب اخروی و دنیوی کسی که خداوند را به صورت تست‌های چهار گزینه‌ای منتشر می‌کند و آن را می‌فروشد و با آن امرار معاش می‌کند بنویسم، بازهم نتوانستم. در استیصال و درماندگی فرو رفته بودم که یاد شعری از فروغ افتادم و طرح آن را خالی از لطف ندیدم. می‌خواستم در مورد نگاه این شعر بنویسم که بازهم نشد. . .

به جای ادامه‌ی مقدمه‌ی ناشر!

 

کسی که مثل هیچکس نیست

                                                                            

من خواب دیده‌ام که کسی می‌آید / من خواب یک ستاره‌ی قرمز دیده‌ام و پلک چشمم هی می‌پرد و کفش‌هایم هی جفت می‌شوند و کور شوم اگر دروغ بگویم / من خواب آن ستاره‌ی قرمز را وقتی که خواب نبودم دیده‌ام / کسی می‌آید / کسی دیگر / کسی بهتر / کسی که مثل هیچکس نیست، مثل پدر نیست، مثل انسی نیست مثل یحیی نیست،‌ مثل مادر نیست و مثل آن‌کسی‌ست که باید باشد و قدش از درخت‌های خانه‌ی معمار هم بلندتر است و صورتش از صورت . . . هم روشنتر و از برادر سید جواد هم که رفته است و رخت پاسبانی پوشیده است نمی‌ترسد و از خود خود سید جواد هم که تمام اتاق‌های منزل ما مال اوست نمی‌ترسد و اسمش آن‌چنان که مادر در اول نماز و در آخر نماز صدایش می‌کند یا قاضی القُضات است یا حاجت الحاجات است و می‌تواند تمام حرف‌های سخت کتاب کلاس سوم را با چشم‌های بسته بخواند و می‌تواند حتی هزار را بی‌آنکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد و می‌تواند از مغازه‌ی سید جواد، هرچقدر که لازم دارد، جنس نسیه بگیرد و می‌تواند کاری کند که لامپ «الله» که سبز بود: مثل صبح سحر سبز بود، دوباره روی آسمان مسجد مفتاحیان روشن شود / آخ . . . چقدر باغ ملّی رفتن خوبست / چقدر مزه‌ی پپسی خوبست / چقدر سینمای فردین خوبست و من چقدر از همه‌ی چیزهای خوب خوشم می‌آید و من چقدر دلم می‌خواهد که گیس دختر سید جواد را بکشم / چرا من این‌همه کوچک هستم که در خیابان‌ها گم می‌شوم / چرا پدر که این‌همه کوچک نیست و در خیابان‌ها گم نمی‌شود کاری نمی‌کند که آن‌کسی که بخواب من آمده‌ست روز آمدنش را جلو بیاندازد / چرا پدر فقط باید در خواب، خواب ببیند / من پله‌های پشت‌بام را جارو کرده‌ام و شیشه‌های پنجره را هم شسته‌ام کسی می‌آید / کسی می‌آید کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست / کسی که آمدنش را نمی‌شود گرفت و دستبند زد و به زندان انداخت / کسی از آسمان توپخانه در شب آتش‌بازی می‌آید و سفره را می‌اندازد و نان را قسمت می‌کند و پپسی را قسمت می‌کند و باغ ملی را قسمت می‌کند و شربت سیاه سُرفه را قسمت می‌کند و روز اسم‌نویسی را قسمت می‌کند و نمره‌ی مریضخانه را قسمت می‌کند و چکمه‌های لاستیکی را قسمت می‌کند و سینمای فردین را قسمت می‌کند، درخت‌های دختر سید جواد را قسمت می‌کند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت می‌کند و سهم ما را هم می‌دهد من خواب دیده‌ام . . .                      

        فروغ فرخزاد

 

بقیه‌ی مقدمه‌ی ناشر!

از همه‌ی کسانی که دوستان مؤلف در مقدمه‌شان از آن‌ها تشکرکرده‌اند(به غیر از خودم) مجدداً   تشکر می‌کنم!

حتماً شنیدی که میگن فلانی خداست!! می‌خوام برای تو دوست ندیده‌ام آرزو کنم که تو هم یک خداباشی، بزرگ خدایی کوچک تا وقتی به چیزی گفتی "باش"، "بشه".*

 

 

*در درس چهارم پیش‌دانشگاهی این حدیث قدسی را می‌خوانیم که:

 «یا بَنی آدَمَ اَنَا اَقولُ لِلشَّیءِ کُن فَیَکونُ اَطِعنی فی ما اَمَرتُکَ اَجعَلکَ تَقولُ لِلشَّیءِ کُن فَیَکونُ»

ای فرزند آدم من به هر چیزی می‌گویم «باش»، ‌می‌شود مرا در آن‌چه امر کرده‌ام اطاعت کن تا تو را چنان قرار دهم که به هر چیزی بگویی «باش»، بشود.